از گداهای ایران تا گداهای اروپا!
شکمش به اندازه تمام غمهایش بالا آمده بود انگار و نطقش که باز شد تازه فهمیدم گدایی میکند، دل هیچ کس نلرزید و هیچ کس سر برنگرداند که ببیند دخترک گدا، طفلی هم در بطن دارد. از بوی گند دهان بدمستان شب جمعه، تندی به بیرون خزید و در رفت بیآنکه یک پنی هم از واگن قطار ما نصیبش شود.
شرط میبندم اگر شکم بالا آمده بر تن استخوانی و ریز نقشاش زار نمیزد٬ من هم بعد رفتنش زار نمیزدم که بعد این انگلیسیهای مو بور زرد٬ که صدسال دیگر هم رو برنمیگردانند تا در صورتت نگاه کنند٬ میخ صورت آویزان من شوند.
راهی خانه شدم و هم اتاقیام دختر فرانسوی مهربانیست که با هر دلتنگیام کنار میآید و تا خود صبح میخندد و میخنداندم امشب اما نمیتوانم کنار بیایم که زن جوانی با آن صورت ناز و موهای بلوند و چشمهایی که درست به رنگ دریا بود٬ دست پیش جماعتی مست دراز کرد و عاقبت بی سکه سرازیر واگنی دیگر شد و من مثل دیوانهها با او رفتم. مدتها بود که دلم از دیدن هیچ گدایی از جا کنده نشده بود٬ آخر اینجا گداها کاسه و کلاه که پیش میکشند معمولا کاری به کار دل له شده ما ندارند و التماس و عجز و لابهای هم در کار نیست که تا اشکت را در نیاورند ول کن ماجرا نباشند. حالا از بخت و عادت بد ما گدا اینجا ول میکند من ول کن ماجرا نیستم.
اولین بار در ایتالیا بود که از کاسه و کلاه و سکههای تل انبار پیش روی انسانهای مجسمه نما در رم لذت بردم و بعد در ممارت پاریس که گاهی من هم همپای گداهای کنار کلیسای قلب مقدس٬ پلک نمیزدم تا ببینم چقدر توان پلک نزدن و خیره شدن به جمعیت را دارند. گدایی که نیست٬ هنر است. ساعتها با صورت رنگ شده و لباسهای رنگیتر٬ بی حرکت میایستند تا با صدای سکهای که روانه جامشان میشود جانی بگیرند و تکانی به خود دهند و ملتی را شاد کنند و شام خود مهیا کنند. همه چون مشتاقند که حرکت کردن این مجسمههای جان دار را ببینند٬ به صف میشوند تا سکه در کاسهشان بیاندازند.
من اما هنوز هم نمیدانم اسم این آدمها که دست پیش روی ملتی دراز میکنند تا پول نانشان از جیب دیگران درآید گدا هست یا در فرهنگ و خزانه لغت من نامی برای این نوع گدایی مدرن یافت نمیشود؟
این عکسها را ببینید و بگویید چرا عادتمان دادهاند که برای تمام گداهای عالم گریه کنیم و چرا عادتشان دادهایم که برای هر سکهای گریه کنند. چرا کسی به گداهای شهر من مجال رنگ کردن صورت و لباس رنگی پوشیدن نداد تا باور کنند که میشود بچهها را روی زانو و سیمان سرد نخواباند و با دل رحمی گدایی نکرد؟ باید از چه کسی یاد بگیرند که شیوههای دیگری هم هست که...؟
باز شب از نیمه گذشت و من هذیان میگویم ورنه دل خوش سیری چند؟ حالا همه چیزمان درست شده و مانده نحوه گدایی کردن گرسنههای شهر؟
پینوشت:
این پست بیخطر برای خاطر همه آنها که نگرانند!

نظرها
آنگاه که آسامان به گدایی زمین خشک با نگاهی خشمگین و غضبناک عطای نعمت می کند و زمین مهربانانه با رنگین کمانی پاسخش می دهد و هرگز به او نمی گوید که ثروت تو از قلب من است ، با خود می پندارم شاید آن سکه ای که به تمنای دست دراز شده ای می سپارم از آن او بوده و اشتباه سر از جیب من در آورده که اگر در جامعه ای میزیست که ترازوی عدالت و اقتصادش همیشه به یک سو کمر خم نکرده بود آن سکه بی هیچ منت نانی گرم بود بر سر سفره اش و من هم از ترس پایان قرارداد خانه ام از سال جدید و نوروز نمی ترسیدم و .............. راستی ، خدایا چه کنم با غم این دل....
shahram | December 3, 2007 8:44 AM
من اینجا بس دلم تنگ است و هرسازی که میبینم بدآهنگ است....
مهرآئین | December 3, 2007 8:48 AM
عجب گداهای خوش تیپ و توپی!فکر نکنم بازم بشه برا شما کامنت گذاشت !
خوان نهم !
اخوان باید از سر شعر بگه!
doodeh | December 3, 2007 9:51 AM
سلام مسیح...بالاخره اینجور مطالب برای لابلای پستهایت لازم است...یک تنوع مطلوبی میدهد....بنظرم این برمیگرددبه اینکه یک جامعه به لحاظ میانگین کلی در کجای مثلث مازلو قرار دارد....بطور طبیعی آثارش را در تمام سطوح میتوان دید....
فرجام کمانهt | December 3, 2007 10:17 AM
khaste nabaashi khaanoom...
neda | December 3, 2007 10:27 AM
گداهاي اونجا هم در حد اينجا بدبختن؟؟؟
m | December 3, 2007 10:40 AM
خواندم
سلامت | December 3, 2007 12:29 PM
نه! مسيح عزيز ... اينها هزيان نيست. اينها همان حس مسئوليت قوي و انجام وظايف شهروندي است كه بسياري از ما فراموش كرده ايم.
برايتان احترام فراواني قايل هستم.
هميشه سرافراز باشيد.
فرداد دولتشاهي - همنهاد | December 3, 2007 1:14 PM
سلام مسیح عزیز
حق با توست اما کجای زندگی ما شبیه آنهاست که گداییمان باشد این هم طبیعیست که گدایی کردنمان هم به بدترین شکل ممکن باشد
رضا | December 3, 2007 6:18 PM
با درود
ته ره بونه نپوش ململه جمه
شاد و پویا
یا حق
ابراهیم | December 3, 2007 7:00 PM
((شکم سیر از شان عسل کراهت دارد، اما برای شکم گرسنه هر تلخی شیرین است))امثال7:27
مسیح عزیز
ما هممون داریم تو این کشور گدایی می کنیم!!
می دونی گدایی چی؟
اینکه اجازه بدن بدون سانسور قلم نوشته هامون چاپ بشه. بابا اصلا نخواستیم در مورد مسیح هم تو روزنامه ها بنوسیم. اونو تو وب می نویسیم.اما برا نوشتن کوچیکترین چیزا باید به دادگاه جواب پس بدی.
تو که خبره این کاری گفتن نداره. اما خداییش . مسیح:
می نوشتی و شب تو خونه .تو تنهایی ایت می ترسیدی که یهو الان بیان و ببرنت . حال نمی داد. واقعا حال توپی داره ترسیدن. برا همین خیلی نوشتن تو ایران رو با ترس دوست دارم!!!
تعریف کردن از نوشته هات جسارته. برا همین جسارت نمی کنم و می گم مثل همیشه بی نقض نوشتی
پاسخ:
هنوز هم آن هراس هست وقتي ميل به برگشتنت هنوز كور نشده باشد ..
puya | December 3, 2007 7:09 PM
اینجا که هستم زمستان آمده و بسیار بی رحم است.. برای بختی که برگشت "همیشه" بی رحم است.. اما بی رحمی زمستان اینجا چیز دیگری ست. مدت هاست در وبهای دیگر هم حرفی با این رنگ می شنوم.. در اینجا هم بود. این نشانه خوب کاش مهربانی مان را فقط در نگاه نگاه ندارد.
به خاطر این پست ممنونم.
بابالو | December 3, 2007 8:03 PM
مسیح جان سلام
اگه دوست داشتی یه سر به این آدرس بزن فقط مواظب باش هق هق صدات همسایه رو اذیت نکنه.
http://www.emadbaghi.com/archives/000973.php#more
مرتضی | December 3, 2007 9:31 PM
masih joonam, haalet khoobe vaghean???!!!!!
negaraanam...
alaleh | December 3, 2007 9:36 PM
خدا ته پر و ماره بيامرزه. امه برمه ره دربياردي.
خور داني امروز اينور چتي كار بيه؟ وا و وارش قيامت كرده.شمه وره آب و هوا چتي هسه.گننه اين انگليسياي سل بييد سال دوازده ماه رنگ افتاب ره نويننه
راسته؟
پاسخ:
اره راسه آفتاب كجه دره...چش سو بورده آفتاب در نموئه.
ي الف | December 3, 2007 10:13 PM
می خوانمت و چه لذتی دارد این خواندن مسیح جان
نفیسه | December 3, 2007 11:34 PM
:(
شهاب | December 4, 2007 12:56 AM
با درود
باري ديگر در کنار هم و همصدا با هم خواهان آزادي مهندس حشمت الله طبرزدي شويم تا بتوانيم با هم وي را از بند استبداد بيرون کشيم لطفا به کمپين آزادي براي مهندس طبرزدي پيوسته و آنرا امضا کرده و معرفي کنيد
کمپين آزادي براي مهندس حشمت طبرزدي
http://sostabarzadi.wordpress.com/
کمپین آزادی برای مهندس حمشت طبرزدی | December 4, 2007 2:42 AM
سلام
در مملکت ما هیچ چیز پیشرفت نمی کنه می خوای روش گدایی پیشرفت کنه.وقتی فقیری در نگاه مردم یعنی لباس پاره،خوابیدن بچه برروی سیمان سرد،قیافه های کثیف و ..... مگه می شه از لباس ها و صورت رنگی برای گدایی استفاده کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امید از شهر آرزوها(امید شهاب ضمیری) | December 4, 2007 5:09 AM
همه چیزمون به همه چیزمون میاد...
لاله | December 4, 2007 9:37 AM
از این متفاوت نوشتن ها سعی کن همیشه داشته باشی.این جوری دست پختت را افراد بیشتری پذیرا هستند.
حمید | December 4, 2007 10:51 AM
كجايي خواهر
من مدينه هستم دوست داري چيزي درباره اش بنويسي؟
2/3 روز ديگه هم مي رم مكه ،حالا چي دوست داري چيزي بنويسي ؟مي دانم كه چه حالي پيدا كردي الان . حق داري از مكه و مدينه نمي شود سير شد.
heeeeeeey baradar be yade ma bash kamakan.
وزيني | December 4, 2007 12:53 PM
سلام
بالاخره یکبار هم دیدیم که تاج خارت را زمین گذاشتی
به قول یکی از بالایی ها لازمه یه دونه پست اینجوری هم بیای برای تنوع لازمه
پیروز و شاد باشی
مجتبی | December 4, 2007 1:45 PM
سلام...
رضا مهدوی هزاوه | December 4, 2007 1:46 PM
من هم از این گداها تو آلمان دیدم . ولی به نظر تو کسی که یکدفعه کنار خیابون خشکش میزنه می تونه گدا باشه ؟ نمی دونم در هر حال .به نظرم گدا نیستند یه جورآدم خشک شده اند . آدمی که تو حال و اینده خشک شده !
Anonymous | December 4, 2007 4:38 PM
سلام
به شما کار بی خطر نیامده.
مردم شما را با جنجال هایتان می شناسند.
در وبلاگم به شما لینک می دهم.
خوشحال می شم نظرتان را
الف | December 4, 2007 5:48 PM
حالا اگه ميشه يه پست پر خطر در مورد امروز دانشگاه تهران واون بيست نفري كه تا حالا خبرش رسيده بنويس.لطفا.
شيرين ناز | December 4, 2007 5:59 PM
كاش برايم دعاي ديگري مي نمودي! چون تيرت در آسمان حاجت به هدر رفت! مگر تو نمي داني كه اين خانه، از پاي بست ويران است؟! ديگر براي هيچ كسي در اين سرزمين آرزوي آبادي خانه مكن كه آب در هاون كوبيدني بيش نيست. (چشم انتظار ديدار شما در بهشت ايران هستيم.)
سلامت | December 4, 2007 6:44 PM
حكايت لقمان را در وبلاگ من بخوان كه هم بخندي و هم گريه كني خيلي زيباست پيشنهاد مي كنم بخوني
سلامت | December 4, 2007 10:52 PM
سلام مسی
چطوری
مدتیه نوشته هاتو می خونم
چقدر بزرگ شدی
وقتی پیدات کردم خیلی خوشحال شدم
یکی از دوستام که از طرفدارات بود تو رو بهم معرفی کرد
نمی دونست من میشناسمت
بگذریم . امیدوارم روز به روز موفق تر باشی .
پاسخ:
نشاني مي دادي كه من هم بشناسمت
sundaughter | December 4, 2007 11:50 PM
Doroood
fasleye gadayane irani ta europe dorost mesle faseleye mardomaneman ba ham ast!!! kalame shoma mesle hamishe delneshin va por maena bod. khoshhal mishim lotf konid va ghadam be kolbeye darvishie ma begzarid. sabz bashid
eradatmande shoma
elham & ehsan
pasokh:
door nabinid shayad amadim nazanin.
الهام و احسان | December 5, 2007 7:23 AM
اِهِه ه ه ه !
اِسا بَيّه. بَمِردِمي از زور غم و غصه هر وقت اينجه اِمي. خِنابِدون!
زير نويس فارسي:
آهان!
الان شد. مرديم از زور غم وغضه، هر دفعه كه اينجا ميآيم.
خانه ات آبادان!
****
از اينكه به عكسخانه سرزمين پدري سرميزني بسيار بسيار ممنون
جواد بيژني | December 5, 2007 9:17 AM
اين كه ممكن است پيام دريافت نشود بدان معنا نيست كه ارزش مخابره ندارد
سلام با خاطره اي بروزم[گل]
sotam | December 5, 2007 10:18 AM
سلام
خيلي وقت بود نيومده بودم اينجا. خيلي وقته حوصله نوشتن ندارم و حتي حوصله خوندن.
مطلب قشنگي بود براي من كه دلام خون است از اين فضايي كه دارم و يا محكومم كه در آن نفس بكشم.
موفق باشي و عاشق
محمد رضا | December 5, 2007 11:38 AM
ما برای شاد ترین لحظه های زندگیمان هم غمی داریم. اصولا شادی را بلد نیستیم یا نمی گذارند یاد بگیریم. حال چگونه می خواهیم برای کاری که اگر نباشد غم است ، شاد باشیم
مریم عرشی | December 5, 2007 1:22 PM
هروقت مي آيم و ميخواهم به پايين تر بروم براي خواندن مطالب قبلي شما همين كه به ..مطلب "جاي دندان سياستمداران راببينيد"ميرسم و عكس مربوبطه رامي بينم در جا ميزنم... ضربان قلبم ..افزايش مي يابد.و يك چيزي در آن گوشه هاي ذهنم فشار مي آورد كه خودش را بچسباند به وبلاگم..
چيزي كه در "سرآغاز"به آن اشاره اي كرده ام ...
...
تنم اما ...
گونه ام هم حتي ..
زنداني خط است
خط شلاق
خط خنجر...
...دلم اما
دل هم چون كف دستم با شماست نيز هنوز
سلامت باشيد و قلم در دستانتان به چرخش
sykbu | December 5, 2007 2:29 PM
سلام
فردا دومين سالگرد بزرگداشت شهداي هواپيماي c-130 است . يادشان گرامي
firooze | December 5, 2007 3:46 PM
جالب و خواندني بود. بدان اميد كه هميشه بنويسيد و ما را به وجد اوريد.
ahmad | December 6, 2007 10:08 AM
به امید روزی که تنگدستی از سرزمینها برچیده شود.
امرداد | December 18, 2007 10:04 PM
باعشق
نمی توان اسم تمام آنها را گدایی گذاشت.
هنر خیابانی..
یک نمایش فراموش شده از اروپای قدیم که بعضی افراد با این کار آنرا زنده نگه داشتند.
تکدی گری در کشور ما فقط برای پول و اغلب هم با ریاکاری همراست..
باران | December 22, 2007 4:24 AM
این پست شما را هزار نسخه تکثیر می کنم و به گداهای شهرم می دهم. ممنون از این که در راه مدرنیزه کردن گدائی قدمی ولو کوچک برداشتید. اجرتان با مرتضی علی.
رویا | December 26, 2007 5:47 PM